مير محمد اكبر بن محمد شاه ارزانى

15

طب اكبرى ( فارسى )

[ 15 ] [ تنبيه ] : امّا سوء مزاج رطب ساذج و يابس ساذج [ در دماغ ] ، باعث الم نمىتواند شد بالذات على مذهب صحيح [ يعنى بنا بر قول صحيح كه قرشى هم بر اين است ] . [ 16 ] قسم دوّم : در صداع مادى [ 17 ] [ صداع مادى ] ، يعنى خلطى و ريحى . و « خلط » ، جسمى است رطب سيّال كه حاصل مىشود از اول استحالهء غذا . و غذا آن است كه جزو بدن تواند شد . [ 18 ] اكنون ، بدان كه غذائى كه وارد بدن مىشود تا آن‌وقت كه جزء تمام اعضا گردد ، او را « چهار استحاله » لاحق مىشود ، و هر استحاله را « نضج » گويند . و در هريك ، خلاصه و فضله از يكديگر متميّز مىشود . خلاصه ، جهت تغذيهء [ بدن ] محفوظ ماند . و فضله ، به طريق اسهال يا ادرار بول يا عرق يا وسخ يا چرك مندفع شود : « هضم اول » نزد جمهور از آن زمان است كه در مضغ مىآيد تا كه در معده قرار گيرد و مشابه كشك غليظ شود اين را « كيلوس » گويند . و در اين استحاله ، از صورت نوعيه نمىبرآيد ؛ زيرا كه طعم غذا باقى باشد . « و يعرفه المقيىء » [ يعنى طعم آن غذا را فرد قىء كننده مىفهمد ] . « هضم دوم » در كبد است . و اين ، عبارت است از استحاله كيلوس به اخلاط . « هضم سوّم » در عروق است . و آن ، كنايت است از استحالهء اخلاط به اعضاء ، حسب مزاج فقط . « هضم چهارم » در اعضا است . و آن ، مراد است از استحالهء رطوبت و ماده كه مشابه اعضا شود به اعتبار هيأت و صورت . و اين هر سه هضم را « كيموس » گويند . در اين مختصر ، به همين‌قدر بسند افتاد . « خلط » چهار است : « دم » و « صفرا » و « بلغم » و « سودا » . دم ، يعنى خون [ كه ] گرم و تر است . و صفرا ، يعنى تلخه [ كه ] گرم و خشك است . بلغم ، سرد و تر [ است ] . و سودا ، سرد و خشك . و مراد از خشكى صفرا و سودا ، خشكى بالقوه است ، نه بالفعل . [ 19 ] علامت صداع دموى « 1 » : سرخى چشم و روى است و تهبّج وجه و أجفان و عظم نبض و غلظ بول و حدوث ثقل عظيم و ضربان در سر و كثرت نعاس ، يعنى پينكى .

--> ( 1 ) . قاموس القانون : Congestive headache ; hyperemic headache